تبلیغات
وبلاگ گنج جنگ - مطالب خرداد 1396
تاریخ : پنجشنبه 25 خرداد 1396 | 01:55 ب.ظ | نویسنده : مدیریت
دلم تنگ شده...
 سلام نازنینان

دلم براى این لباس و این كلاه سبز تنگ شده

كلاهى كه باعث وحشت وهراس دشمنانم.
ارامش وامنیت هم وطنانم.
وافتخار همرزمانم بوده .

باتقدیم احترام كهنه سرباز تكاور
نعمت میرزابیگى

تاریخ : چهارشنبه 10 خرداد 1396 | 05:17 ب.ظ | نویسنده : مدیریت

ارتش ... نوهد ... ناموس

 

سرتیپ خلبان اکبر زمانی از قهرمانان زدن پل اروند و اسارت هزارن عراقی در خرمشهر، خاطره ای جالب برای ما میگوید:
یک روز دستور گرفتم برای ماموریتی کوتاه مدت به تهران بیایم. در ساعت و روز مقرر یک فروند سی صد و سی که قرار بود نفرات را بین پایگاه بوشهر و تهران جا به جا کند، فرود آمد و قرار بود توقفی کوتاه داشته باشد. ما می بایستی ساعت 4 بعد از ظهر بااین هواپیما به سمت تهران پرواز می کردیم. راس زمانی که به من ابلاغ شده بود، پای هواپیما حاضر شده و سوار شدم.
همانطور که عرض کردم غیر از من،  نفرات دیگری هم با سی صدوسی عازم تهران بودند. وارد که شدم تعداد پنج نفر از دلاواران تیپ نیروهای ویژه هوابرد و 3 نفر پرستار خانم و تعدادی نفرات غیرنظامی زودتر از من سوار شده و مستقر گردیده بودند. بنده هم یک صندلی کنار عزیزان ورزیده و تنومند هوابرد که حقیقتا از دیدنشان لذت می بردم، پیدا کرده و نشستم، تا دیگر مسافرین سوار شوند. سر صحبت با یکی از افسران نوهد باز شد و وی گفت یازده نفر هستند و قرار است 6 نفر بعدی، با C_130 که یک ساعت دیگر در پایگاه می نشیند، به تهران بیایند. همین طور صحبت می کردیم که با راهنمایی سربازان، تعداد 13 نفر از کماندوهای عراقی که به تازگی به اسارت در آمده بودند، برای انتقال به اردوگاه اسرا سوار هواپیما شدند. برای تکریم اسرا دستان این 13 کماندو تنومند که صورت خشن و ترسناکی هم داشتند ، را نبسته بودند.
همین که این اسرا  پایشان را داخل هواپیما گذاشتند، یکی از خانم های پرستار با صدای وحشتناکی شروع به جیغ کشیدن کرد و حالت تشنج و عصبی پیدا کرد. دو پرستار دیگر که آن ها هم حال و روز خوشی نداشتند، سعی می کردند همکارشان را آرام کنند. من ابتدا حدس زدم، شاید این خانم ها از چهره ی ترسناک این اسرا، به این روز افتاده اند و با دقت به آن ها که نیم نگاهی به اسرای عراقی داشتند، من متوجه نیشخند تعدادی از عراقی ها شدم.


ادامه مطلب
تاریخ : چهارشنبه 10 خرداد 1396 | 05:15 ب.ظ | نویسنده : مدیریت

شیرخشک و کبری!

نمیدانم چرا با دیدن این عکس یاد شیر خشک افتادم. خنده دار است میدانم ! هلیکوپتر کبرا و شیر خشک؟
عجب عکسیست این عکس. یک فروند کبرای هوانیروز در جزایر خلیج فارس در حال سوخت گیری است. اما چه سوخت گیری؟ این مدل سوخت گیری در هیچ جای دنیا انجام نشده و بعید میدانم انجام شود.خلبان و نفر فنی و سرباز وظیفه را میبینید؟ چگونه با عشق گالن گالن سوخت را با چه مشقتی به هلیکوپتر تزریق میکنند؟ راستی چقدر به یک ارتشی میتوانی بدهی که در دمای بالای 50 درجه و با آن رطوبت وحشتناک زیر آفتاب اینگونه هلی کوپتر را سوخت بزند و بلافاصله بلند شود و به اسکورت کشتی هایی برود که مایحتاج مردم را می آورند؟ من مبلغی نمیتوانم برای این کار تعیین کنم شمارا نمیدانم!
 این عکس هزاران ناگفته دارد. کبری مگر تجهیزات ناوبری و پرواز روی دریا دارد؟ نه . شگفتی دیگری پیداست. کبری میرود تا کشتی های حاوی محموله هایی که از دریا برای مردم نیاز است را به سلامت به ساحل میهن برساند. میپرسی مگر عراق کشتی های تجاری را هم میزد؟ برایت میگویم او به بیمارستان های ما و به مدرسه های ما رحم نمیکرد. به کشتی های تجاری ما رحم کند؟
کوتاه میکنم. برادر و خواهر ایرانی، این مردان بزرگ و دریادل با کمترین امکانات می آمدند  ، از کشتی هایی تجاری دفاع کردند تا دشمن به آنها ضربه ای نزند تا قوطی شیر خشکی در هزاران کیلومتر آنطرف تر به دست مادری برسد که آن را با لالایی به فرزندش بدهد.
راستی قهرمان مرا میشناسی؟! مرا ببخش که تورا فراموش کردم. من همان کودک در گهواره هستم...
خلبانی که در سایه دقایقی ایستاده است سرهنگ خلبان ابراهیم رحیم نواز است
 منتشر کنید تا ایرانی قهرمانان واقعی اش را بشناسد
ا--------------ا
مرجع نشر تخصصی دلاوریهای مردان جنگ-گنج جنگ



  • paper | خرید بک لینک | فروش بک لینک