تبلیغات
وبلاگ گنج جنگ - قصه شهادت امیر سرلشگر خلبان احمد کشوری
تاریخ : شنبه 18 تیر 1390 | 02:08 ب.ظ | نویسنده : حسین علی بخشی


دوستان عزیز مطلبی را که می خوانید در رابطه با منطقه بسیارمهمی به نام تنگه بینا است نقطه ای بسیار مهم و استراتژیک برای نیروهای ایرانی نقطه ای که باید با هر چنگ و دندانی که شده حفظ شود .عراق در پی آن است که این تنگه استراتژیک را با تک های کوبنده خود به تصرف درآورد به همین دلیل نیرو های خود را با تمام قوا بسیج نموده تا این تنگه مهم را به دست بیاورد و مواضع خود را در آن تثبیت کند اگر چنین شود متاسفانه نیرو های ایران شکست سختی می خورند و یگان های عراقی ممکن است تا سر دوراهی صالح آباد ایلام پیش بیایند که این یعنی فاجعه یعنی تسلط نیرو های عراقی به ارتفاعاتی که مشرف به شهر ایلام می شود و همچنین به خطر افتادن مهران ...

اما در این وضعیت نیروهای ایرانی در چه حالند؟؟ متاسفانه به دلیل آتش سنگین توپخانه عراق سربازان ایرانی حتی نمی توانند از سنگر های خود بیرون بیایند و بدجوری زمین گیر شده اند در این وضعیت خطر ناک بهترین گزینه برای نجات تنگه از سقوط، بازوی توانمند نیروی زمینی ارتش یعنی هوانیروز است آری باز هم هوانیروز افتخار می آفریند ...

این وظیفه سنگین بر عهده یکی از قوی ترین تیم های عملیاتی هوانیروز می افتد که دارای فرماندهی مقتدر است ، فرمانده ای که وقتی صحبت می کند شجاعت و دلاوری اش در کلامش هویدا است. افسری که در این عملیات مهم خون خود را نثار خداوند میهن و ملت خود نمود تا تنگه حفظ شود این افسر شجاع امیر سرلشگر خلبان احمد کشوری است.  

                                   

سرهنگ خلبان پزشکی خلبان کابین جلوی هلی کوپتر کبرای احمد کشوری در رلبطه با ماموریت مورد نظر چنین می گوید: یک روز غروب از استانداری ایلام ما را خواستند و گفتند که از سمت مندلی عراق یک ستون عظیم داره می یاد وقصد عملیات کردن در تنگه بینا را دارد . به هر طریق ممکن این ستون باید به وسیله هوانیروز از بین برود متاسفانه نمی توان در منطقه مورد نظر از نیروهای پیاده استفاده کرد زیرا نیرو هایمان به شدت زیر آتش توپخانه عراق قرار دارند و حتی نمی توانند از سنگر هایشان بیرون بیایند تمام امید ما به شما خلبانان هوانیروز است تا منطقه را حفظ نمایید . ما و احمد کشوری که فرمانده تیم ما بود وارد اتاق جنگ استانداری ایلام شدیم و توضیحات لازم را در رابطه با عملیات یاد شده به ما دادند و قرار شد ما صبح قبل از طلوع آفتاب استارت زده و به سمت مواضع عراقی ها پرواز کنیم و از اصل غافلگیری که یکی از عوامل مهم در جنگ است به نفع خودمان سود ببریم.

                                                 

سرهنگ خلبان مشهدی در رابطه با این موضوع می گوید : ما باید طوری می رفتیم که وقتی آفتاب می زنه درست بالای سر عراقی ها باشیم شب هلی کوپتر ها را بازدید کردیم و آماده کردیم و هلی کوپترها تمام مهمات گیری شد تیم عملیاتی کاملا توجیه شد و احمد سفارشات لازم را به اعضای تیم داد .ساعت حدود 4صبح بود که بیدار شدیم و به طرف استقرار هلی کوپتر ها رفتیم من مشغول چک کردن هلی کوپتر بودم که ناگهان احمد آمد و به من گفت منتظر من هستند برویم گفتم که خوب الان می ریم بزار چک های مربوطه را انجام بدم که احمد گفت نه منتظر من هستند باید سریعتر برویم گفتم که باشه الان می ریم اینجا لازم بگم که احمد تنها چند روز خانوادش پیشش نبودند و تنها کسی بود که خانوادش در کنار خودش در منطقه بودند بعدا خانمش اینطور گفت که احمد آن شب در خانه یک حال خاصی داشت شب کمتر خوابید و دعا خواند نماز شب خواند به طوری که از گریه های او سر سجاده از خواب بیدار شدم وقتی که چای برایش ریختم با یک آرامش خاصی گفت خانم این آخرین چایی هست که با شما می خورم .بعد از اقامه نماز استارت زدیم و پرواز کردیم در ارتفاع خیلی پایین و سعی کردیم طوری به محل نزدیک شویم که ارتفاع مون پایین و سرعت مون بالا باشد. طبق مسیر پروازی از شمال دشت لیک یعنی از تنگه بینا به دامنه کوه میمک رسیدیم و گردش به چپ کردیم که برویم به سمت جنوب درست در داخل نیروهای عراقی .اطلاع چندانی از نیروهای عراقی نداشتیم و خواستیم اطلاعات به دست بیاوریم بعد من که همین طور که داشت می رفتم چند نفر را دیدم که خلاف حرکت ما در حال حرکت هستند همین طور که پیش می رفتیم هوا روشن تر می شد . ضد هوایی را دیدم که نفرات آن پشتش خواب بودند تا ضد هوایی را دیدیم می دونستیم که این ضد هوایی به محض شنیدن صدای هلی کوپتر اجرای آتش خواهد کرد بنابراین به سمت آن تیراندازی کردیم و آن را از کار انداختیم .از این جا به بعد بود که درگیری ما با عراقی ها شروع شد . من از حالت به اصطلاخ اختفا و مخفی بیرون آمدم و شروع کردم به نگاه کردن به اطراف 2تا از تانک ها را به چشم خود دیدم و سریعا اعلام کردم احمد این تانک ها دقیقا روبه روی ما هستند می بینی احمد گفت آره می بینم آماده با شید برای شلیک و موشک اول را شلیک کردیم وتانک را زدیم .

سرهنگ پزشکی در رابطه با درگیری با دشمن چنین می گوید : بچه ها شروع کردن به زدن 2 فروند بودیم و از جناح های مختلف شروع کردیم به تیر اندازی کاملا می زدیمشون به طوری که فرصت نداشتن سلاح بردارن و یا پشت توپی بنشینند

سرهنگ مشهدی از ادامه درگیری برایمان می گوید: تا اینجا همه سکوت کرده بودند و تنها کاری که در انجام بود شلیک یکی پس از دیگری موشک ها بود من آمدم بالا که شلیک بکنم که دیدم نمی شه و هلی کوپتر داره می افته رفتم به طرفی که سمت عراقی ها بود یه شیار کوچک بود که از آنجا موشک را شلیک کردم و موفق شدم تانک را منهدم کنم.

درگیری در منطقه همچنان ادامه دارد که سایت ایلام پیامی به این مضمون به فرمانده تیم عملیات هوانیروز مخابره می کند عقلب ها هر جا هستید خودتون را نجات بدهید که خفاش ها دارن میان (منظور از خفاش همان هواپیماهای عراقی است )

سرهنگ مشهدی ادامه درگیری و حضور هواپیماهای عراقی را چنین برایمان بازگو می کند : در همان موقع داشتم به اطراف نگاه می کردم که یک تانک را دیدم که به جای یک لوله دارای چند لوله بود به احمد گفتم داداش یه همچین چیزی را دارم می بینم احمد سریع گفت بریم بزنیمش گفتم عراقی دارن اجرای آتش می کنن و هواپیماهای دشمن هم دارن میان به سمت منطقه بازم نظرت اینه که بریم سریع گفت آره بریم گفتم پس بریم سریع افتادیم داخل شیار رودخانه و خودمون را رسوندیم به نزدیکی هدف، موشک اول را شلیک کردم که در حدود 50متری هدف به زمین خورد و به هدف نخورد موشک دوم را شلیک کردم در همین حین سرم را بالا گرفتم و دیدم دو هواپیما دارن بالای سر ما می چرخن به سروان پزشکی گفتم دکتر بالای سرت را نگاه کن

سرهنگ پزشکی می گوید :نگاه کردم دیدم یک میگ21 عراقی و یک میگ23 که می تونم بگم اگه یکم دیگه می آمد پایین می تونستم اتیکت خلبانش را بخونم که اسمش چیه بالای سر ما در حال چرخیدن هستند پشت رادیو گفتم بچه ها شما خودتون را یکی یکی نجات بدین ما هم سریع دنبالتون می یایم احمد گفت اول شناسایی بره (منظور هلی کوپتر جت رنجر است) بعد مشهدی بره وبعد ما هم پشت سرشون وارد تنگه می شیم.

خلبان هلی کوپتر جت رنجر درباره این لحظات حساس چنین می گوید : من اینجا اولین هلی کوپتری بودم که می تونست از تنگه عبور کنه ولی روی همون حساب کتاب هایی که پیش خودم داشتم که هر لحظه ممکن برای خلبان های کبرا اتفاقی بیفته پشت بیسیم گفتم من نمیرم اول شما برین منم دنبالتون می یام اول مشهدی رفت بعد هم کشوری

سرهنگ مشهدی در رابطه با لحظات رفتن به داخل تنگه چنین می گوید :من وقتی برگشتم به سمت تنگه هواپیما های عراقی ارتفاعشون در حدود 1000 پا بود و دقیقا ما رو دوره کرده بودند عنوان کردم حرکت کنید سریع تر باید بریم از اینجا به بعد من دو تا پیچ رو رد کردم سر پیچ اول عقب و نگاه کردم که ببینم احمد داره میاد یا نه که دیدم احمد هستش سر پیچ دوم وقتی عقبم رو نگاه کردم دیدم احمد نیست پشت بیسیم گفتم احمد تندتر بیا  توی این حالت دیدم احمد اومد روی رادیو و گفت آرامتر آرامتر ..

چنان آرامشی داشت که انگار قرار ملاقاتی هست یا مثلا می خواد آرامش چیزی به هم نخوره و دعوت می کرد حتی صحبتی هم نشه

سرهنگ پزشکی برایمان از این لحظات می گوید : به احمد گفتم احمد کنترل بده به من من جلو هستم و دید بهتری نسبت به تو دارم یه جوری پرواز می کنم که از دست اینها فرار کنیم که به من گفت نه کنترل با خودم در همین حین که داشتیم با هم صحبت می کردیم توی یه لحظه احساس کردم یه چیزی خورد زیر صندلی جفتمون که جفتمون روی هوا در حال ملغ زدن و یه حالت بی وزنی بودیم از اینجا به بعد بیهوش شدم و دیگر چیزی نفهمیدم

سرهنگ مشهدی از لحظه مورد اصابت قرار گرفتن هلی کوپتر احمد کشوری چنین برایمان می گوید :من وقتی بر گشتم دیدم هلی کوپتر کمک پشت بیسیم داره داد می زنه احمد و زدن احمد و زدن

خلبان جت رنجر ما بقی ماجرا را اینطور برایمان نقل می کند : دیدم یه چیزی از بالای سر ما رد شد و درست خورد به ملخ هلی کوپتر احمد و بعد هلی کوپتز از کنار به کوه خورد و تبدیل شد به یه گوله آتیش و به زمین خورد

ما رفتیم کنار هلی کوپتر که ببینیم جا برای نشستن هست یا نه که دیدم جایی برای نشستن نیست هلی کوپتر خورده وسط رودخانه و اگه ما پایین بریم ممکن ملخامون به دیواره های دره گیر کنه در همین حین دیدم هواپیماهای عراقی دوباره حالت تهاجمی گرفتن به ناچار رفتیم به سمت ارتفاعات . طبیعتا اون صحنه انفجار و که دیدیم نا امید بودیم که کسی زنده باشه ولی تصمیم گرفتیم که بریم و خلبانای هلی کوپتر رو تخلیه کنیم به طرف محل سانحه هلی کوپتر احمد رفتیم و در یه فاصله مناسب فیلم بردار و مسافرم را پیاده کردیم بعد پرواز کردیم به سمت قرارگاه و سه نفر مسلح رو به محل سانحه آوردیم و در جایی در نزدیکی هلی کوپتر احمد پیاده کردیم من بهشون دستور دادم از اطراف محل سانحه محافظت کنن تا نیرو های پیاده دشمن نتونن به هلی کوپتر نزدیک بشن که ناگهان کمکم آقای منصور ادیبی گفت محمود یک نفر پایین، پایین و نگاه کردم و دیدم به هیچ وجه نمی شه اونجا نشست به افراد اطراف هلی کوپتر گفتم که برن و اون شخص رو بیارن وقتی آوردنش دیدم آقای پزشکی است که به شدت از ناحیه سر و صورت و فک مجروح ازش پرسیدم احمد احمد کجاست گفت نمی دونم ولی احتمالا داخل هلی کوپتر مونده به نیرو ها گفتم برید به سمت هلی کوپتر و هرچه سریع تر احمد رو بیارین بیرون تا من آقای پزشک رو ببرم بیمارستان جناب پزشکی رو به بیمارستان منتقل کردم و دوباره به منطقه برگشتم و دیدم که نیرو ها علی رغم سعی و تلاش زیاد نتونستن احمد رو بیارن بیرون

سرهنگ مشهدی از محل سانحه و پیکر احمد کشوری می گوید : عراق به شدت محل سانحه هلی کوپتر رو بمباران می کرد به طوری که اصلا نمی شد نزدیک محل سانحه نشست در یک فاصله نسبتا دور نشستم و پیاده به سمت محل سانحه رفتم وقتی که به هلی کوپتر نزدیک شدم دیدم که کت پرواز احمد بیرون افتاده آرام گفتم احمد احمد داداش کجایی که دیدم یکی از افراد مسلح اومد طرفم و بدونه اینکه حرفی بزنه داره به یه سمتی نگاه می کنه و اشک می ریزه به همون سمت نگاه کردم و دیدم که ضد گلوله یکمیش کنده شده و اومده روی صندلی خلبان رو پوشونده سریع رفتم ضدگلوله رو پرت کردم به یه سمتی و دیدم که احمد اونجاست و بی اختیار فریاد زدم احمد تنهایی چرا ...بعد مثل اینکه می خواد با من حرف بزنه دیدم یه قطره خون از چشماش بیرون اومد و همین طور که سرش به سمت بالا بود از روی پیشونیش شروع به حرکت کرد پاهاش کاملا سوخته بود پای راستش دقیقا تا روی زانو و پای چپش تا بالای زانو دست راستش رو بالا گرفته بود و دست چپش تا آرنج سوخته بود و از اون قد 178 سانتیمتریش چیزی حدود 70 80 سانت مونده بود پیکر پاکش رو برداشتیم و داخل وانت گذاشتیم تا به قرارگاه منتقل بشه..احمد هنگام انتظارش چنین مردانه  به سررسید  و حافظان ملکوت مست پای کوبان به او اذن دخول دادند و او را از ورای حجاب ها به حریم حرم فرا خواندن تا عند ربهم یرزقون شود...




  • paper | خرید بک لینک | فروش بک لینک