تبلیغات
وبلاگ گنج جنگ - عباس برای وطنش رفت - بخشی از مصاحبه با همسر شهید عباس دوران
به یابود 30تیر1361  پرواز همیشگی شهید سرلشکرخلبان عباس دوران



همسر  و فرزند شهیدسرلشکرخلبان  عباس دوران


عباس شهید نشد که ما به نان و نوایی برسیم یا راحت تر از دیگران زندگی کنیم عباس برای وطنش رفت.


 این وطن هم مال همه مردم است مصادره هیچ گروهی نیست


*از روز آخر بگویید.


روز آخر هم اکثر وقت عباس با امیررضا گذشت البته نه با شور و حال همیشه. شب شامش را خورد و
 
خیلی زودتر از حدمعمول رفت و خوابید. صبح ساعت ۴ رفت برای پرواز و قبل از آن مثل همیشه برگه

 پرواز را پر کرد اما اینبار در صد برگشتنش از ماموریت را کمتر از ۵ درصد اعلام کرد بی آنکه به ما
 
بگوید رفتنی است. رفت و داغ نبودنش را بر دلمان گذاشت.

*و بعد از شهادت؟

بعد از شهادت عباس، بال من شکست. خبر شهادت عباس را یکی از دوستانش به ما داد. حالا دیگر

ترجیح می دهم از آن روزها صحبتی نکنم. به اندازه کافی در این یکی دو روزه که قصد آمدن به روزنامه

«خبرجنوب» را کردم اذیت شدم. دوباره همه خاطرات زنده شد در این چند روز. کتابی که روایت فتح از

عباس نوشته بود را برای چندمین بار خواندم. نامه هایش را خواندم، نامه هایی که با «مهناز خانم گلم»
 
شروع می‌شد و با «دوستت دارم خیلی زیاد» تمام می‌شد ، حرف های که ان زمان خیلی مرسوم نبود.

دوباره همه این ۳۱ سال برایم زنده شد. من وعباس زندگی خیلی خوبی با هم داشتیم.










* چطور با عباس آشنا شدید؟

من و عباس سنتی با هم ازدواج کردیم اما عاشقانه زندگی کردیم. با وجودی که همسایه هم بودیم ولی او

 را تا روزی که آمدند برای خواستگاری خانه امان ندیده بودم. مادرم با ازدواج من با یک نظامی مخالف

 بود چون پدر بزرگم نظامی بود و آنها سختی های زیادی کشیده بودند. نمی خواست بچه هایش هم این

 سختی ها را بکشند اما عباس که آمد خانه امان ورق برگشت و مادر و پدرم وقتی رفتار عباس را دیدند

 و با خصوصیات او آشنا شدند در همان جلسه موافقت خود را اعلام کردند.


*داشتید از روزهای بعد از شهادت عباس می گفتید.

از بعد از شهادت عباس فقط همین را بگویم که تا ۶ سال مادری برای امیررضا نکردم نه اینکه نخواهم،

نه، نمی توانستم. مادرم جور مرا کشید و امیررضا را عزیز تر از بچه های خودش بزرگ کرد.

مادرم عباس را خیلی دوست داشت حتی بیشتر از من و یادگار عباس را روی چشمانش بزرگ کرد. دوران

 بدی بود. پدرم یکسال بعد از ازدواج ما فوت کرده بود و حالا مادر و دختر مثل هم به فاصله کمتر از دو

 سال بی سایه سر شده بودند. ولی مادرم محکم تر از من بود. دردهایش را در دلش ریخت تا من و پسرم

آسیب بیشتری نبینیم. ۶ سال که گذشت و من توانستم کم کم خودم را پیدا کنم تصمیم به مستقل شدن از

 خانواده گرفتم. هرچه بود امیررضا در سن مدرسه قرار داشت. نمی خواستم دوستانش را که می بیند که

 اتاق و تخت و کمد دارند احساس بدی پیدا کند. البته مستقل شدن هم مشکلات خاص خودش را داشت ولی

 به خاطر پسرم، تنها یادگار عباس همه مشکلات را تحمل کردم


*پس هم‌زمان با مدرسه رفتن امیررضا شما هم زندگی مستقل را شروع کردید.

بله. دقیقا. اولین روزی که امیررضا مدرسه رفت روز سختی بود دوباره آشوب شد در دلم. جای عباس در

آن روز خیلی خالی بود که پسرش را در لباس مدرسه ببیند.ما به خانه ای نقل مکان کردیم که عباس بعد از

 ازدواج به نامم کرد


*امیررضا حالا چه می کند؟

امیرم حالا ۳۲ سال دارد. درسش را در رشته مهندسی شیمی خوانده و به استخدام شرکت نفت در آمده.

 پارسال ازدواج کرد و تا دو ماه دیگر خودش پدر می شود.

ازدواج امیررضا هم برای خودش حکایتی داشت. پیدا کردن همسر مورد علاقه اش را به خودش سپردم

 ولی او اینکار را نکرد و در دانشگاه هیچ دختری چشمش را نگرفت. ترجیح می داد سنتی و عاقلانه

ازدواج کند. خواستگاری های زیادی رفتیم. انصافا همه هم دخترهای خوبی بودند ولی خب من وسواس

 زیادی داشتم. انتخاب کسی که می خواست میراث عباس، فرزند امیررضا، را بزرگ کند کار آسانی نبود.

 ملاکم اصلا زیبایی دختر نبود. زیبایی دختر را در تربیت خوب و اصالتش می دانستم. دلم می خواست

 همسرش تک فرزند نباشد تا امیررضا لذت داشتن خواهر و برادر را درک کند. همینطور هم شد. همسر

 امیررضا یک دختر ایده آل است و رسم همسرداری را به خوبی ایفا کرده. اینها ثمره تربیت خوب پدر و

مادرش است. خواهر و برادران عروسم برای امیررضا مثل خواهر و برادران واقعی هستند.

خدا را به خاطر همسر خوبی که نصیب امیر رضا شده خیلی شاکرم و مطمئنم این از دعای پدرش بوده .

 امیدوارم هردو درکنار هم عاقبت بخیر و سعادتمند شوند.

*هیچگاه امیررضا نخواست مثل پدرش خلبان بشود؟

نه اگر هم می خواست من نمی‌گذاشتم. البته او هم هیچوقت حرفش را نزد شاید هم دوست داشته ولی

 به خاطر من حرفی نزده. امیررضا هم هوشش را داشت که خلبان بشود و هم از لحاظ ظاهری

 شرایطش را داشت.





*امیررضا از لحاظ ظاهری چقدر به پدرش شباهت دارد؟

این روزها امیررضا خیلی شبیه پدرش شده . با همان چهره جذاب و با همان آرامش و متانت. با همان

 قد بلند و کشیده. با چشم‌های مشکی درست مثل پدرش. البته کمی چاق شده برخلاف عباس. چندبار به

او گفتم حواسش به هیکلش باشد نه به خاطر زیبایی که به خاطر سلامتیش. امیدوارم توصیه هایم

 را جدی تر بگیرد
.
*در این دوران بی «دوران » برخورد مردم و پیگیری مسئولین برای رتق و فتق زندگی خانواده

 «دوران» چگونه بود؟

مردم خیلی به ما لطف داشتند البته خب گاهی حرف و حدیث هایی از کمک های نکرده دولت دلمان را

به درد می آورد. عده ای فکر می کردند ما مدام سفر خارجی می رویم در حالی که دریغ از یک سفر

 داخلی که ما با هزینه دولت رفته باشیم. من یکبار با مادرم به سوریه رفتم و یکبار هم سال ۸۳ به

 حج تمتع. برخی تصورشان بر این بود که به ما خانه و زمین و باغشهر داده اند در حالی که خدا

 شاهد است جز مستمری بنیاد شهید هیچ کمک دیگری به ما نشد. همین خانه ای را که در آن

 نشسته ایم با فروش خانه قبلی امان ساختیم. من حتی نمی دانم رئیس بنیاد شهید کیست. آنها

هم یادی از ما نمی کنند دریغ از یک کارت پستالی به مناسبت روز زن.

گلایه ای هم ندارم. عباس به ما آموخته بود که همیشه تکیه گاهمان خدا باشد و دست روی زانوهای

 خودمان بگذاریم و یا علی بگوییم.

خوب یادم است زمانی که عباس زنده بود و به پاس رشادت هایش یکی از خیابان‌های منشعب از بلوار

 مدرس را با حضور خودش به نام خیابان عباس دوران نامگذاری کردند، یک حواله زمین هم به او دادند

او هم به رسم احترام آن حواله را گرفت ولی به خانه که رسیدیم آن را پاره کرد و گفت هرکاری می کند

 برای وطنش است نه به خاطر چند متر زمین.

عباس بلند طبع بود آنقدر بلند طبع که بعد از ازدواج خانه ۱۵۰ متری خودش را به نامم زد و ما هم بعد

از جدا شدن از خانواده به آنجا نقل مکان کردیم. خانه نقلی بود و عده ای می گفتند خانواده شهید دوران

 نباید در یک خانه کوچک زندگی کند ولی ما زندگی کردیم در همان خانه با حیاط کوچکی که یک باغچه

 با صفا با دو درخت انگور و نارنگی داشت. ثمر درختان آنقدر زیاد بود که فصل میوه دادن شاخه هایش

 تا روی زمین می رسید. آن خانه کوچک بود ولی نفس عباس در آن روحی دمیده بود که به آن برکت

 داده بود و حاضر نبودم آنجا را ترک کنم. خانه ای در بلوار زرهی و در همسایگی شهید نقدی.

*هنوز هم در آن خانه زندگی می کنید؟

نه. امیررضا که بزرگ شد به این فکر کردم که خانه بزرگتری بخرم تا پسرم بتواند بعد از ازدواج هم در

 آن خانه زندگی کند ولی قیمت‌ها خیلی بالا بود و وسع ما به خرید چنین خانه ای نمی رسید این شد که

تصمیم گرفتم خانه ای که در آن زندگی می کردیم را بفروشم و زمینی بخرم و خانه بسازم تا قیمت

 پایین تر بیاید. می خواستم خانه رهن کنم که یکی از دوستان عباس که فرمانده سابق پایگاه هوایی

 شیراز شده بود را به طور اتفاقی دیدم و او پیشنهاد داد تا ساخته شدن خانه به خانه های سازمانی

 نیروی هوایی برویم. قبولش برایم خیلی سخت بود. احساس می‌کردم عباس راضی نیست. برای خودم

هم خوشایند نبود احساس اینکه مردم فکر کنند نیاز داشته ایم که پایگاه هوایی نقل مکان کرده ایم

 احساس بدی بود. به همرزم عباس همین ها را گفتم و جواب نه دادم اما او راضی نشد و می گفت

 نمی تواند ببیند همسر شهید دوران برای پیدا کردن یک خانه کرایه ای هر روز از این بنگاه به آن

 بنگاه برود. بالاخره ما به خانه های سازمانی نقل مکان کردیم. ۷ سال طول کشید تا خانه جدید

ساخته شد. مخارج هر روز بالا می رفت و وسع ما هم آنقدر نبود که بتوانیم پول ساخت را با این

 تورم تامین کنیم. ولی خب بعد از ۷ سال بالاخره خانه ساخته شد و حالا من و امیررضا در یک

ساختمان با هم زندگی می کنیم. جایی که امیررضایم در آن نفس می‌کشد

 آرامش بخش ترین نقطه دنیا برای من است.


*پس مسئولین کار خاصی نکردند؟

نه البته ما هم دنبال چیزی نبودیم فقط درد آور آن است که عده ای می گویند خانه و زندگی خانواده شهدا

 دیدن دارد. بیایند ببینند ما چیزی اضافه تر از دیگران نداریم. من هم مثل خودشان زنبیل به دست می گیرم

و خرید می کنم. نه ماشین دارم نه خانه و زندگی آنچنانی. من هم مثل آنها برای درمان مشکل ریه هایم

یا درد مفاصلم که به درمانگاه سعدی می روم ۴ ساعت منتظر می مانم تا نوبتم بشود.

بنیاد شهید هم که می گویند خانه دوم ماست، سال تا سال نمی روم مگر اینکه مجبور باشم برای پیگیری

 مسائل بیمه تکمیلی بروم.

عباس شهید نشد که ما به نان و نوایی برسیم یا راحت تر از دیگران زندگی کنیم عباس برای وطنش رفت.

 این وطن هم مال همه مردم است مصادره هیچ گروهی نیست. اگر قرار به بهتر شدن اوضاع باشد باید

 برای همه مردم این بهبود صورت بگیرد.



نام و یاد مدافعان ایران زمین گرامی و جاودانه باد

http://ghariv.ir


  • paper | خرید بک لینک | فروش بک لینک